پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - حديث سالهاي سربي - حقی پور رحمت
حديث سالهاي سربي
حقی پور رحمت
دههي هفتاد، نقطهي عطفي در پيوند و حركتِ موازيِ «شكل» و «محتوا» در ادبيات داستاني نسل انقلاب بهشمار ميآيد. در اين دهه، قصهنويسان جوان با رويكرد زيباييشناسي به شاخصترين مضمونهاي اجتماعي ـ كه به طور عمده دو رويداد مهم يعني انقلاب و جنگ را مشتمل ميشود ـ حال و هواي تازهاي در قلمرو داستاننويسيِ امروز ايجاد كردند.
از عمدهترين مؤلفههاي آثاري كه در اين دوره خلق شد، گرايش به نوجويي در عرصهي زبان و ساختار، و تجربهي زاويهي ديدها و صناعتهايي است كه داستان را از ورطهي شعارگويي و گزارشنويسي بيرون كشيد و فضاهاي نويني را در چشمانداز مخاطبان آن قرار داد.
مجموعه داستان «ننه دلاور»(١) نوشتهي «جمشيد خانيان»، كه هفت داستانِ كوتاه با موضوع انقلاب را در بر دارد، نمونهاي است از اين آثار كه ويژگيهاي پيشگفته در آن به چشم ميخورد.
در داستانهاي اين كتاب ١١٧صفحهاي، مصائب و سختيهايي كه در دورهي منحطِّ ستمشاهي بر مردم و كشورِ ما رفته است، با زباني بسيار ساده و روان ـ كه در عين حال از تلميح و تصوير و نماد نيز بهره ميبرَد ـ روايت ميگردد. آدمهاي كتاب و مسايل و مشكلاتشان، براي كساني كه از نسل انقلاب بهشمار ميآيند، آشنا، ملموس و قابل فهم هستند. در داستانِ «عقيق سرخ» كه يكي از بهترين داستانهاي اين مجموعه است، نويسنده با استفاده از زاويهي ديد «سومشخص» كه در فواصل روايت به نحوي زيبا به بُرشهاي كوتاهي از «جريان سيال ذهن» گره ميخورد، حديث تنهايي و غربت مظلومانهي مادر پيري را بازميگويد كه در شبي شوم و وهمآلود، در انتظار آمدن پسر و عروس خود، در چنبرهاي از دلشوره و اضطراب گرفتار آمده است. از شروع داستان، حس دردناك فاجعهاي قريبالوقوع در فضا موج ميزند، كه نشانههاي هشداردهندهي آن در رفتار «ننهمرزوق» به طور ناخودآگاه انعكاس پيدا ميكند.
داستان بر محور واقعهاي مستند [حادثهي آتشسوزي سينما ركس آبادان] كه توسط مزدوران رژيم طاغوت اتفاق افتاد، شكل ميگيرد. اين حادثهي ناگوار كه يكي از مهمترين وقايع در تاريخ انقلاب اسلامي محسوب ميگردد، به گونهاي زنده و تأثيرگذار روايت ميشود كه بيترديد، بهترين داستاني است كه تاكنون دربارهي آن به نگارش درآمده است.
سير روايت در داستان اگرچه به شيوهاي پيش ميرود كه از قبل بهراحتي ميتوان پايان آن را حدس زد، امّا زيبايي و جذابيتهاي نثر، زبان و لحنِ بيانِ نويسنده آنقدر زياد است كه خواننده با اشتياق داستان را تا آخر دنبال ميكند.
در شب حادثه «ننه مرزوق» را ميبينيم كه مشغول پختن شام است. پسر و عروساش به سينما رفتهاند و او بيصبرانه انتظارشان را ميكشد؛ انتظاري توأم با دلهرهاي گنگ و ناشناخته، و صداي وهمناكي كه هر بار از اعماق دلواپسيهاي او سر برميكشد و از او طلبِ كمك ميكند: «... [سوختُم!] برگشت. نگاه ميكرد و نميديد؛ در خيالش سير ميكرد. توي دهنش مزهي تلخِ «كاسني» پاشيده شد. لرز و مورمورِ ناخواستهاي افتاد به تنش [ئيشور چيه افتاده به دلم؟ يا قمر بنيهاشم!]...».(٢)
عقيق سرخ، داستاني است كه به وسيلهي تصوير، انديشيده و نوشته شده است. تكگويي (مونولوگ)هاي ننهمرزوق، كُنشهاي او در خانه و بيرون، هنگامي كه به همراه مردم به طرف محلِ حادثه راه ميافتد، ساختمان سينما كه تبديل به خاكستر شده است و...، همه و همه به طرز ماهرانهاي در داستان به تصوير كشيده شدهاند.
نويسنده حتي ماجراي به آتش كشيدن سينما ركس را [كه به دست عوامل شاه مخلوع صورت گرفته است [مستقيما و با صراحت لهجه عنوان نميكند. او اين موضوع را، در بخشي از داستان به نحو غيرمستقيم، و در يك تصوير كوتاه و موجز، اينگونه با خواننده در ميان ميگذارد: «...سر، فروآويخت [چِم شده ـ امشو؟] نَفَسِ حبسشده را داد بيرون. سر بلند كرد. ابروهاي محو و كمرنگش پريده بود بالا. توي چشمهاش، ابهامِ حكايت صدايي بود كه ميآمد و مثل ستارهاي يكهو سقوط ميكرد. برگشت به طرف اجاق. قوطي كبريت را برداشت. ـ كبريت كشيد ـ شعلهي فوره داده را داد به شعلهي اجاق. شعله سر زد زير كتري. قوطي كبريت را انداخت كنار اجاق و برگشت. نديد كبريت نشست روي «شاه»...»(٣)
در داستان «شيئي مشكوك» فضاي تاريك، پُرسوءظن و خفقانآور دورهي ستمشاهي، با دقت و ظرافتِ ويژهاي بازسازي ميشود، و نويسنده با زباني استعاري ـ كه طنزي تلخ را نيز چاشنيِ خود دارد ـ ماجراي آدمهايي را به روايت مينشيند كه ترس و بدگماني، سرتاسرِ محيط زندگيشان را به جهنم سوزاني بدل نموده است: «... آفتاب داغ تابستان، راستِ خيابان اصلي شهر بزرگ، ميتابيد. فقط جايجاي كه سايباني بود از حلب يا سيمان يا چوب، يا ديوار بلندي بود؛ يا درختي، سايهاي مثل لكهاي حدود كوچكي را سياه و خنك كرده بود. صداي راديوي «خياطي مُد روز» توي خيابان خالي و خلوت و داغِ شهر بزرگ ميپيچيد. گوينده، متن اطلاعيهي شهرباني را شمرده ـ شمرده و رسا ميخواند...»(٤)
جانمايهي اين داستان، ظرفيتِ آن را داشت كه گسترش بيشتري پيدا كند؛ اما شتابزدگي نويسنده در نوشتن و افراط او در كاربرد ايجاز و عدم پرداخت دقيقتر شخصيتها، نمودِ عناصر داستاني را در ساختار آن، به حداقل رسانده است.
داستانهاي: «پيگردي»، «لازمالاجرا» و «ديالوگ» نيز با حال و هواي داستان «شيئي مشكوك» نوشته شدهاند كه ايدهي نويسنده از نگارش آنها، در يك كلام به تصوير كشيدنِ ناهنجاريهاي روابط اجتماعي و ابتذال و انحطاط حاكم بر سطوح مختلف جامعهي ما در دوران قبل از انقلاب است.
در داستانِ «پيگردي»، «خانم منيري» متعاقبِ بدبينيهاي خود نسبت به شوهرش، با مراجعه به يك تاكسي تلفني، شوهرش را مورد تعقيب قرار ميدهد و در نهايت، رَدِّ او را در يكي از شكنجهگاههاي رژيم شاه ميزند و هويت واقعياش را كشف ميكند. آقاي منيري، در حال بازجويي و شكنجه دادن يكي از انقلابيون است و همسرش از پشت در اتاق، صداي او را ميشنود: «... شايد پنج دقيقه ـ يا كمتر ـ يا بيشتر. درست نميدونم. پوست تنات تاول ميزنه. تاول كه زد، اون موقع عنوان حمام بُرس سيمي مفهوم پيدا ميكنه. ظاهرا اوّل از كمر شروع ميكنند. برسِ سيمي، روي تاولها كشيده ميشه... ».(٥)
داستان «لازمالاجرا» در آشپزخانهي [باغ شاهي] ميگذرد. يكي از مقامات مرموز، يا به قول نويسنده «كسي كه معلوم نبود كيست؟!» قرار است آن شب براي ايرادِ سخنراني به آن محل بيايد.
سرآشپز، مغرور و شادمان از پختنِ شام در چنين شبِ تاريخي و بهياد ماندنياي، چپ و راست براي كمكآشپزها و سربازها دستور صادر ميكند و آنها هم مثل فرفره، اوامرِ او را اجرا ميكنند، امّا: «... درست بعد از گذاشتن اولين ديگ بزرگ آب روي شعله، دستور محرمانهاي پيرو دستور اوّل به گارد حفاظتي باغ شاهي ارسال شد: سريعا مأمور مورد اطميناني براي كنترل آشپزخانه و همچنين نحوهي پخت غذا به محل اعزام شود! دستور واضح و لازمالاجرا بود...».(٦)
با گماشتن اولين مأمور در آشپزخانه، اوضاع بهكلي دگرگون ميشود؛ موجِ فزايندهي اضطراب و سوءظن، ناگهان همه را فراميگيرد. دوباره دستور ميرسد كه مأمور دوّمي براي كنترلِ مأمور اوّل به آشپزخانه اعزام گردد و اين دورِ تسلسل آنقدر ادامه پيدا ميكند كه تعداد مأموران را به شانزده تن ميرساند.
اما اينهمه احتياط و مراقبتهاي پليسي، دستآخر كاملاً بينتيجه ميماند و آن اتفاقي كه همه از آن ميترسيدند، بهوقوع ميپيوندد؛ «كسي كه معلوم نبود كيست!؟» بعد از مراسم شام، بلند ميشود و براي ايرادِ سخنراني، پشتِ تريبون ميرود و... «اوّل، سرش را ـ سرگشته و حيران ـ از روي متن برداشت و نگاهش را به جمعيتِ خندان دوخت. بعد وقتي خواست دوباره متن را ادامه دهد، سگرمههاش تو هم رفت و تكاني خورد. در اين حالت، دستهاش دو سوي تريبون را محكم چسبيده بودند. سرفهاي كرد و اينبار ابروهاش را به طرز مضحكي بالا انداخت و مثل جسمِ سيالي، عقب رفت و با نگاهي ناباور، از پشت تريبون، به روي چمنِ خيسِ باغ شاهي سرنگون شد...».(٧)
در اين داستان هم، برجستگيِ وجه نمادين و استعاري، وجوه ديگر را در سايه قرار داده است. شخصيتها و حوادث فرعي، به قدر كفايت پرداخت نشدهاند، و با آن كه يكي از ويژگيهاي زاويهي ديد سوم شخص آن است كه معمولاً ميدان بازتري را در دسترس ذهن و قلم نويسنده قرار ميدهد، داستان در حجم كمي روايت شده است. گذشته از اين كاستيهاي اندك، نويسنده در پروراندن درونمايه و ابلاغ پيام داستان، اثري موفق و مقبول ارايه كرده است. در واقع، وقتي خواننده به نقطهي پايان داستان ميرسد، اين نكته را به درستي در مييابد كه ايجاد رعب و وحشت در جمع و به راهانداختن جوّ ترس و نا امني، در نهايت دودش به چشم عاملان اصلي آن ميرود.
در داستان «ديالوگ» كه نسبت به دو داستان قبلي از حجم بيشتري برخوردار است، برشي از زندگي روشنفكران انقلابي در دوران ديكتاتوري شاه، به تصوير كشيده ميشود.
«صفدر» (زنداني سياسي) بعد از آزاد شدن از حبس، براي تسويه حساب به ديدار «شاهين» كه او را لو داده بود ميرود. شاهين، حالا از قبلِ همكاري با حكومت، به آلاف و الوفي رسيده و صاحب دفتر و دستكي شده است. مكان داستان، اتاق كار شاهين در شركت اوست.
صفدر، ناگهاني و سرزده داخل اتاق ميشود و در را ميبندد؛ «تو؟! صفدر؟»: با اين جمله كه از دهان شاهين بيرون ميپرد، داستان كليد ميخورد؛ جملهاي كوتاه و تأثيرگذار كه شايد تمام بهت و دلهرهي شاهين را از اين ديدار غيرمنتظره نشان ميدهد. اما همان گونه كه از اسم داستان (ديالوگ) برميآيد، نويسنده از عنصر صحنه و گفتوگو، بيش از ديگر عناصر ساختاري سود جسته است.
اين ويژگي در كنار انتخاب ديدگاه سوم شخص كه مناسبترين شيوهي بياني براي شرح ماجراهاي اين داستان به نظر ميرسد، موجد فضا و حس و حال طرفهاي ميگردد كه نظيرش را در كمتر داستاني از اين دست ميتوان مشاهده نمود. داستان هنگامي اوج ميگيرد كه خواننده در لابهلاي گفتوگوهاي دو شخصيت اصلي متن، يعني شاهين و صفدر، تلويحا پي ميبرد كه اين دو نفر با هم برادر هستند. در صحنهاي كه از جذابيت فوق العادهاي برخوردار است، صفدر يقهي شاهين را ميگيرد و شانههايش را محكم به ديوار ميكوبد: «... از كي شروع كردي، كثافت؟! از اون روز كه نيم وجبات بود و بابت درست نخوندنهاي من، از من باج ميگرفتي تا به اون خدا بيامرز، راپرت ندي؟ يا از اون روز كه با لگد زدي زير سفرهي ناهار و تهديد كردي كه اگه بِهت پول توجيبي ندن، همي آش و همي كاسه رو هر روز داري؟ يا از اون روز كه تو ميدون بار الم شنگه راهانداختي كه دو دُنگ ارث رسيده به آغاجي، حق تو بوده؟ از كي؟
از كي شروع كردي، آدم فروش...؟!»(٨)
صفدر، از شاهين تاوان سه سال و نيم عمر خود را كه در زندانهاي شاه از دست داده است، طلب ميكند؛ ولي چه چيزي ميتواند بهاي اين عمر از دست رفته و شكنجههايي كه او تحمل كرده است باشد؟! از طرف ديگر، پروندهي شاهين بيش از اينها سياه است؛ او نه تنها باعث لو رفتن برادرش (صفدر) شده بود، بلكه افراد ديگر گروه انقلابي موسوم به «طيب» را نيز ـ كه صفدر هم جزو فعالين آن به شمار ميآمد ـ به مأموران ساواك فروخته بود.
در واقع داستان «ديالوگ» را، روند تقابل آرمانگرايي و واخوردگي، و ستيزهي ارزشها و ضد ارزشها پيش ميبرد. صفدر، نماد مبارزه و آرمانگرايي، و شاهين نماد خيانت به آرمانها و ارزشهاي انقلابي است.
نويسنده، اين داستان را با نثري ساده و روان، و با ديالوگهايي منطبق با افكار و خلقوخوي شخصيتهاي آن نوشته است كه اين از مشخصههاي ممتاز داستان مذكور به شمار ميآيد.
داستان «ننه دلاور» كه عنوان كتاب از آن گرفته شده است، به لحاظ درونمايه، فضاسازي، شخصيتپردازي، نثر و لحن بيان، شباهتهاي زيادي به داستان «عقيق سرخ» دارد. ننه دلاور، كه پسرش «دلاور»، به دست «سركار جابري» در يكي از راهپيماييهاي زمان انقلاب به شهادت رسيده است، در انتظار روزي مينشيند كه بتواند از قاتل پسرش انتقام بگيرد: «... جومهي سرخي ميدوزم برات! صبر ميكنم! صبر ميكنم تا ئوروزي برسه كه بپوشمش! بترس از ئوروز! بترس! واويلا ميكنم!...»(٩)
امّا در روز موعود، روزي كه رژيم ديكتاتوري شاه سقوط كرده است و مردم حلقهي طناب دار را به گردن سركار جابري انداختهاند، ننه دلاور از انتقام خود در ميگذرد. او هنگامي كه ترس و زبوني را در چهرهي مسخ شدهي قاتل پسرش ميبيند، با نفرت و تحقير، روبرميگرداند و از كوچهاي كه جمعيت برايش باز كرده، راه برگشت را پيش ميگيرد و ميرود: «... «پس چي شد ننه دلاور؟ چرا حرفته نزدي؟ چرا نگفتي؟». «ئي همو نبود كه زل زد تو چشماي دلاورم و تير خالي كرد تو سينهش! نه، ئيجابري نبود. ئي هيچي نبود ـ هيچي!» ننه دلاور رفت و رفت و رفت؛ ونديد كسي آن بالا، آويزان تاب ميخورد و رفتنش را نگاه ميكند.»(١٠)
مجموعه داستان ننه دلاور، در شمار آثاري است كه التزام و تعهد را در دو بعد محتوايي و فرميك پيش چشم ميگذارد. سليقه و نوع نگاه نويسنده در گزينش موضوع و بُنمايههاي داستان، از انديشهي پويا، مردمي، و آرمانگراي او خبر ميدهد؛ ضمن آن كه زبان و نثر دقيق و محكم داستانها، نويسندهاي خوش قلم و با تكنيك را به خواننده معرفي ميكند كه به دور از بندبازيهاي مدرن و پسامدرن، تا آن جا به صناعتهاي داستاني و عناصر زيباييشناسي، دلبستگي نشان ميدهد كه در خدمت محتوا و پيامرساني داستانهاي او باشند؛ تمهيد ارجمندي كه موجد همراهي و همدلي مخاطب با نويسنده ميگردد و روند خوانش داستان را در فضايي صميمانه پيش ميبرد.
پينوشتها:
١. ننه دلاور. نوشتهي: جمشيد خانيان. ناشر: دفتر ادبيات انقلاب اسلامي (١٣٧٨).
٢. همان. ص ١٢.
٣. همان. ص ١١.
٤. همان. ص ٣٨.
٥. همان. ص ٦٠.
٦. همان. ص ٦٦.
٧. همان. ص ٦٨.
٨. همان. ص ١١٢.
٩. همان. ص ٧٨.
١٠. همان. ص ٨٠و٨١.